شاهرود علما

حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدحسین موسوی تبریزی در خاطرات خود می‌گوید: در فرماندارى قم که در آن ایام سرپرستش محمود هاشمى رفسنجانی‌ ـ برادر آقاى رفسنجانى – بود، جلسه‌اى با عنوان شوراى امنیت شهر، متشکل از رؤساى ساواک، دادگسترى و شهربانى، تشکیل یافته و قرار شده بود ۲۵ یا ۲۷ نفر از قم تبعید شوند؛ از جمله آقایان پسندیده، مشکینى، فاضل، نورى، مکارم، ربانى املشى، یزدى و خلخالى. حتى دنبال ما آمدند که ما مخفى شدیم و به چنگ آن‌ها نیفتادیم.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی آیت الله سید مختار شاهرود علما، پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ حجت‌الاسلام‌والمسلمین سید حسین موسوی تبریزی در وقایع ۱۹ دی ۱۳۵۶ نقش بسزایی ایفا کرد و با از اعضای اصلی برنامه‌ریزی و اجرای تظاهرات مردم بود. سخنرانی وی در منزل آیت‌الله نوری همدانی از وقایع مهم ان روز بود. موسوی تبریزی در خاطرات خود درباره قیام نوزده دی قم می‌گوید: « مقاله توهین‌آمیز روزنامه اطلاعات پیش آمد و به واقع رژیم اوج نپختگى را از خود نشان داد؛ چرا که در این زمان (سال ۵۶) فضاى قم، یک فضاى انقلابى بود و به انبار مهماتى آماده انفجار شبیه بود. فراموش نمی‌کنم در آن ایام در منزل آیت‌الله یزدى مجلس روضه بود؛ در همان منزلى که حضرت امام بعد از پیروزى انقلاب، وقتى به قم تشریف آوردند، در آنجا ساکن شدند. ما چون با آقاى یزدى همکار و دوست بودیم و در فعالیت‌هاى انقلابى مشارکت داشتیم، لذا در روضه ایشان شرکت مى‌کردیم. در آنجا آقاى خلج که از منبری‌هاى خوب و تقریباً انقلابى آن زمان بود، به مدت ده شب سخنرانى داشت و بازارى‌ها، جوان‌ها و طلاب جوان و پر شور، شاید قریب به سیصد نفر شرکت مى‌کردند.

شب هفده دى من در مجلس بودم. بعد از اتمام مراسم که بیرون آمدم، طلبه‌اى جوان که در آن ایام در درس شرح لمعه من شرکت مى‌کرد، جلو آمد و با حالتى عصبانى و ناراحت، روزنامه‌اى را که در دست داشت به من نشان داد و گفت: مقاله اطلاعات را خوانده‌اید؟ گفتم: نه؟ همانجا ایستادم و مقاله را خواندم و دیدم قابل تحمل نیست، بلافاصله به منزل آقاى یزدى برگشتم، ایشان را دم در خواستم و ماجرا را به اطلاع رساندم. گفت: حالا مى‌خواهى چه کنى؟ گفتم: بالاخره باید کارى کرد، به گمانم نویسنده مقاله خواسته ببیند عکس‌العمل مردم چگونه است و ما اگر حرکت نکنیم، معنایش موفقیت رژیم است.

*** جلسه تصمیم‌گیری در منزل آیت‌الله نوری همدانی ***

آقاى یزدى گفت: “شما هر تصمیمى بگیرید، من حاضرم.” گفتم: “پس شما منزل باشید؛ من خبرتان مى‌کنم.” «از آنجا به سمت منزل آیت‌الله نورى حرکت کردم؛ تا ببینم ایشان چه برنامه‌اى دارد. ایشان گفت: «چون دیر وقت است، نمى‌شود مزاحم خانه‌هاى آقایان دیگر شد. اما اگر جلسه‌اى در منزل ما بگذارید، اشکالى ندارد.» من هم پذیرفتم و راه افتادم تا افراد را خبر کنم. رفتم منزل «آیت‌الله شیخ یوسف صانعى» که در همان کوچه بیگدلى و در نزدیکى منزل آقاى نورى، منزل داشتند. ایشان هم براى هر نوع همکارى ابراز آمادگى کرد. گفتم: «على‌الحساب خودتان را سریعاً به منزل آقاى نورى برسانید و با ایشان سر صحبت را باز کنید تا ما هم افراد دیگر را به آنجا بیاوریم». ایشان پذیرفت و رفت. بعد در معیت یکى از دوستان جناب آقاى شاکرى تهرانى که ماشین داشت خدمت آقاى مشکینى رفتم و ایشان را با ماشین آقاى شاکرى برداشتیم و به منزل آقاى نورى بردیم. حضرات آیات وحید خراسانى، سبحانى، مکارم، مؤمن، طاهرى خرم‌آبادى و گیلانى هم با تلفن ما خودشان را رساندند. جاى تبعیدى‌هایى از قبیل آقاى منتظرى خالى بود. بعضى‌ها هم آن شب دعوت ما را نپذیرفتند اگر چه بعداً انقلابى شدند.

به هر حال جلسه نصف شب شروع شد و در خصوص این که در واکنش به مقاله موهن اطلاعات، چه باید کرد، بحث در گرفت. بعضى از آقایان از جمله آقاى مکارم و آقاى وحید خراسانى با تعطیل کردن دروس مخالف بودند و به جاى آن پیشنهاد کردند که در انتهاى درس، چند دقیقه راجع به این قضیه صحبت شود و اعتراض بشود. آقایان نورى، طاهرى، مؤمن، مشکینى و حقیر هم با تعطیلى درس‌ها موافق بودیم و علتش را هم اینطور ذکر کردیم که صحبت کردن به تنهایى کافى و موج‌آفرین نیست. اما اگر روز هیجدهم دى درس‌ها را تعطیل کردیم و آقایان مراجع هم چنین کردند و روز بعدش نیز در موقع درس در این خصوص صحبت کنند، مؤثرتر خواهد بود.

این پیشنهاد با اکثریت آراء تصویب شد. بعد تقسیم کار کردند: اطلاع‌رسانى به بیت مرحوم آیه‌الله گلپایگانى و نیز آیه‌الله حائرى به عهده آقاى مؤمن گذاشته شد. منزل آیه‌الله نجفى مرعشى و مرحوم آیه‌الله آملى و چند نفر دیگر را من به عهده گرفتم. آقاى طاهرى هم مأمور اطلاع دادن قضیه به آقاى شریعتمدارى و عده‌اى شد و خلاصه تمام یا اکثریت قریب به اتفاق مدرسین حوزه را پوشش دادیم و خوشبختانه فرداى آن شب، محفل درسى برقرار نشد و به جاى آن سیل حرکت طلاب به منازل آیات و مراجع اتفاق افتاد و هر سه مرجع معروف وقت هم یعنى حضرات آیات: گلپایگانى، نجفى مرعشى و شریعتمدارى در جمع طلاب، سخنرانى و ابراز همدردى کردند و به این ترتیب برنامه آن روز به پایان رسید و بعداز ظهر هم جز ادامه تعطیلى حوزه خبر خاصى نبود و فردایش هم قرار بود درس‌ها از سر گرفته شود و اوضاع به روال عادى برگردد.

*** درباره سخنرانى مراجع در هجده دی***

الحق و الانصاف هر سه مرجع معروف در آن روز صحبت‌هایى کردند که در طى چهار پنج سال از آنان بى‌سابقه بود. حتى من یادم هست که بعد از جریان دستگیرى ده‌ ـ بیست نفر از حضرات مدرسین حوزه علمیه قم و تبعید آنان، که عده‌اى از طلاب و روحانیون به منزل آیت‌الله گلپایگانى رفته بودند، ایشان عذر خواسته بودند که سخنرانى کنند و گفته بودند ساواکى‌ها مرا تهدید کرده‌اند (و چون افراد بى‌چشم و رویى هستند بعید نیست این تهدید خود را عملى کنند) که زن‌ها را وامى‌داریم که در جلوى حرم شما را با کفش بزنند!

البته همین مرجع بزرگوار، در عین حال در همان ایام از کنار همه مسائل سکوت نمى‌کردند و فراموش نمى‌کنیم که در توطئه تغییر تاریخ هجرى شمسى به شاهنشاهى، ایشان یک روز درس خود را تعطیل کردند.

روى این اساس همینقدر که در هجدهم دى ۵۶، هر سه مرجع حاضر شده بودند که در جمع طلاب مشتاق و معترض لب به سخن گشایند، امرى خوشحال‌کننده بود؛ به ویژه مرحوم آقاى نجفى که در سخنانشان گریه کردند و از حضرت امام و دوران جوانى ایشان خاطراتى گفتند و مجموعاً براى طلاب پرشور و احساساتى، صحبت‌هایشان خوشایند بود.

*** نقش بازاری‌های قم در نوزده دى ***

همچنانکه عرض شد، قرار بر این بود که در این روز اوضاع به روال عادى خود برگردد ولى شب قبلش عده‌اى از دوستان بازارى قم پیش من آمدند؛ از جمله احتمالا حاج على آقا محمدى با بعضى دیگر. ایشان گفت: «چطور است ما هم با حوزه همدردى کنیم؛ منتها اگر فردا حوزه کارش را از سر بگیرد و ما بازار را تعطیل کنیم، ناهماهنگى ایجاد مى‌شود».

من راستش از سویى اطمینان به تعطیلى بازار نداشتم و از سوى دیگر چون دیر وقت بود، راهى براى جمع کردن دوباره مدرسین نداشتیم و تازه بعید بود با تعطیلى یک روز دیگر هم افزون بر روز اول موافقت مى‌کردند؛ که برخى همچنانکه عرض شد، با تعطیلى روز اول هم موافق نبودند. لذا قضیه را به اطلاع بازاریان رساندم. گفتند: پس چه کنیم؟ عرض کردم: من یک پیشنهاد به نظرم مى‌رسد و آن این است که شما افرادتان را تا هشت صبح فردا جمع کنید و بیایید «مسجد نو مقابل قبرستان شیخان». من در آنجا براى سیصد ـ چهار صد طلبه درس داشتم و شرح لمعه مى‌گفتم. وقتى شما بیایید، ما هم به شما ملحق مى‌شویم. چون شاگردان من آمادگى‌اش را دارند و هر روز ما در درس به بهانه‌هاى مختلف، مسائل سیاسى را مطرح مى‌کنیم. وقتى اجتماع ما مهیا شد، به اتفاق به سمت مسجد اعظم حرکت مى‌کنیم. در آنجا آقاى شریعتمدارى مشغول تدریس در شبستان سمت آرامگاه مرحوم آیت‌الله بروجردى مى‌شود هنگام درس ایشان وارد مسجد مى‌شویم؛ بعد یک نفر در آنجا صحبت کند و خطاب به آقاى شریعتمدارى بگوید: آقا! بازار تعطیل است؛ آنوقت شما دارید درس مى‌گویید؟! اگر بشود درس ایشان را تعطیل کرد، دروس دیگر هم خودبخود تعطیل خواهد شد. این پیشنهاد را پسندیدند و تا فردا ساعت هشت، خداحافظى کردند.

*** تعطیل کردن درس آقای شریعتمداری ***

صبح روز نوزدهم دى ماه از قرار معلوم، بازاریان صبح زود اعلامیه حمایت و پشتیبانى خود را از حوزه و مرجعیت امام در بازار چسباندند و رسماً و یکپارچه بازار تعطیل شد. من طبق معمول و بى‌آنکه به شاگردانم چیزى بگویم، درس را آغاز کردم. شاید سه دقیقه نگذشته بود که بازارى‌ها رسیدند؛ من بلافاصله درس را تعطیل اعلام کردم و از شاگردان خواستم که متفرق نشوند تا در کنار بازاریان به سمت حرم مطهر حضرت معصومه(س) راهپیمایى کنیم. آنان هم پذیرفتند و راه افتادیم. در مسیر که مى‌رفتیم از اینجا و آنجا افرادى هم ‌ـ نوعاً از طلاب‌ ـ به ما ملحق شدند و وقتى به مسجد اعظم رسیدیم، شاید غیر از جماعت بازارى، حدود هزار طلبه هم با ما همراه بودند و نیمى از صحن مسجد اعظم پر شد. عده‌اى مأمور شدند که داخل شبستان بروند و به نحو منطقى و مسالمت‌آمیز، درس آقاى شریعتمدارى را به تعطیلى بکشانند. البته درس آقاى شریعتمدارى تعطیل شد ولى من وارد مسجد نشدم. چون آقاى شریعتمدارى مرا مى‌شناخت و به لحاظ اختلاف سلیقه‌اى که ما از همان اول با ایشان داشتیم، شاید گمان مى‌کرد که من توطئه کرده‌ام که درس ایشان به هم بخورد خوشبختانه قضیه با موفقیت تمام شد و ایشان بر فراز منبر تدریس، عذرخواهى کرد و گفت: ما نمى‌دانستیم که امروز هم برنامه است. لذا همینجا به حمایت از اعتراض بازاریان تعطیل مى‌کنیم. والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته!

اینجا بود که شعارها شروع و عملا دروس حوزه تعطیل شد. آیت‌الله گلپایگانى هم که در ساعت ۹ در شبستان دیگر مسجد اعظم، درس داشتند، نیامدند؛ درس ساعت ده آیت‌الله مرعشى هم در مسجد بالاسر و درس آیت‌الله شیخ هاشم آملى در مسجد اعظم، و نیز درس خارج آیت‌الله مرتضى حائرى در مسجد عشقعلى، عملا برگزار نشد و سیل راهپیمایان در ادامه حرکت روز قبل، به سوى بیوت مراجع و علما شروع شد. نخست به منزل آیت‌الله آقاى میرزا هاشم آملى در کوچه آقازاده رفتند که البته من به دلیل داشتن کارهاى دیگر، نرفتم. گویا آقاى آملى چند دقیقه صحبت کرده بودند. بعد راهپیمایان به سمت منزل مرحوم علامه طباطبایى که در جوار منزل آقاى یزدى بود، رفتند. در آنجا مرحوم علامه در جمع تظاهرکنندگان حاضر شدند و ابراز تشکر کردند؛ ولى چون براى صحبت کردن طولانى‌تر، حال و حوصله کافى نداشتند، به آقاى یزدى که به جهت همسایگى با ایشان مأنوس بود، گفتند که شما صحبت کنید. آقاى یزدى هم حدود ده دقیقه صحبت کرد.

پس از آن، مردم سؤال کردند کجا برویم؟ من عرض کردم بعد از مراجع، نوبت علماى طراز دوم است. لذا بد نیست به سمت مدرسه امیرالمؤمنین و خدمت آقاى مکارم برویم. رفتن پیش آقاى مکارم، از جهت آغشتن ایشان به مسائل سیاسى و انقلابى حائز اهمیت بود؛ تا تصویرى که از ایشان در اذهان بود که وى از رفقاى آقاى شریعتمدارى است و در شمار مبارزین نیست، مخدوش شود و انصافاً هم آقاى مکارم آن روز در جمع تظاهرکنندگان، خوب و منطقى صحبت کرد و با آن صحبت که یک ربع بیشتر زمان نبرد، تبعید را براى خود خرید.

بعد از آن قرار شد که به منزل آقاى وحید خراسانى که از درس خارج‌‌گوهاى آن زمان بودند، برویم که البته چون نزدیک ظهر بود و منزل ایشان هم گنجایش چندانى نداشت و از سیستم صوتى بالایى هم برخوردار نبود، جمعیت کمترى حضور داشتند. در عین حال ایشان هم طى سخنانى، توهین روزنامه را به ساحت مقدس امام و مرجعیت محکوم کرد و از راهپیمایى و اعتراض مردم حمایت نمود. براى بعد از ظهر روز نوزده دى، رفتن به منزل آقاى نورى را در نظر گرفتیم تا تقریباً در سمت خیابان صفاییه قم، کار را کامل کرده باشیم و بعد از آن به منزل آقاى مشکینى برویم.

*** در منزل آبت‌الله نوری همدانی چه گذشت ***

خبر رسید که از تهران هم عده‌اى از بازاریان و دانشگاهیان خواهند آمد و من حدس زدم که با این حساب، برنامه مقابل منزل آقاى نورى از همه جا شلوغ‌تر و با شکوه‌تر خواهد شد؛ لذا از قبل سیستم صوتى مناسبى را در منزل آقاى نورى و حتى مسیر خیابان بیگدلى تعبیه کردیم و بلندگوهاى کوچکى را در بالاى دیوارها به گونه‌اى که از خیابان قابل رؤیت نبود، قرار دادیم. به تدریج از ساعت چهار جمعیت آمدند و اتاق‌هاى منزل پر شد و بعد از آن با آنکه هوا سرد بود، مردم در حیاط نشستند و کم‌کم کوچه بیگدلى از جمعیت انباشته شد و حتى امتداد جمعیت به خیابان صفاییه رسید.

در این حال من در منزل آقاى نورى بودم و قرار بود ایشان سخنرانى کند؛ منتها به من گفتند: اول شما چند دقیقه صحبت کن تا آمادگى ایجاد شود. من برخاستم و حدود ۲۵ دقیقه سخنرانى کردم. موضوع صحبت راجع به حکومت و امامت بود و این که رئیس حکومت چه شرایطى باید داشته باشد. در آن سخنرانى من عنوان «امام» را در مورد حضرت امام که تا آن موقع به ایشان آیت‌الله العظمى خمینى مى‌گفتند، براى اولین بار ـ البته در قم ‌ـ بکار بردم. در تهران ظاهراً آقاى دکتر حسن روحانی‌ در مراسم چهلم حاج آقا مصطفى که حدوداً یک ماه قبل از قضیه نوزده دى در مسجد ارک برگزار شده بود، این عنوان را در حق امام راحل استفاده کرده بودند.

به هر حال حقیر در طى سخنرانى در منزل آقاى نورى مطالب مختلفى را بیان کردم؛ از جمله نامه سیدالشهداء امام حسین را که توسط حضرت مسلم، براى مردم کوفه ارسال شد و بخشى از آن از قرار زیر است: «ولامرى مع الامام الى العامل بالکتاب القائم بالقسط الدائم بدین الله».این جمله را پشت بلندگو قرائت کردم و قضیه را به توطئه رژیم و مقاله موهن روزنامه ربط دادم و آن را ریشه‌یابى کردم.

بعد از آن آقاى نورى حدود ۴۵ دقیقه سخنرانى کرد که بسیار جالب بود و جالب‌تر اینکه اشعارى قرائت کرد که در آن، امام به نور ماه و مقاله روزنامه و توطئه ساواک و اقدامات رژیم، به پارس سگ تشبیه شده بود. یک مصراعش این است: مه فشاند نور و سگ عوعو کند!

مردم بیشمارى که در صحنه حاضر بودند، با شنیدن این سخنان کاملا آماده شده بودند؛ لذا با شعارهاى تند مرگ بر حکومت یزیدى و درود بر خمینى، در آستانه غروب آفتاب، به سمت خیابان صفائیه حرکت کردند. ما مشغول راه انداختن مهمان‌ها بودیم و انتهاى جمعیت هنوز در کوچه بیگدلى بود که ناگهان عده‌اى در حال دادن شعار، دوباره به منزل آقاى نورى آمدند و با نگرانى اعلام کردند که نزدیک چهارراه بیمارستان، تیراندازى شده و عده‌اى کشته و زخمى شده‌اند.

برنامه رفتن به منزل آقاى مشکینى بدین ترتیب، لغو شد و به جاى آن طلبه‌ها در حوالى مسجد حجتیّه و رودخانه مشغول سنگ‌اندازى و پرتاب آجر به طرف مأمورین مسلح بودند. به خاطر دارم که در همان گیر و دار خبر رسید که شیخى که بعدها دانستیم مرحوم شهید اوسطى است، با فلاخن و وسیله سنگ‌انداز، به پاسبان‌ها و ساواکى‌ها حمله کرده و با نشانه‌روى دقیق، پیشانى آنان را مورد هدف قرار داده است. منتها چون سر و صورتش را مى‌پوشاند تا مدتها جز عده‌اى معدود، کسى او را نمى‌شناخت؛ تا اینکه سرانجام او را شناسایى کردند و در روز عید سعید فطر، به شهادت رساندند و جالب است بگویم که شعار «بگو مرگ بر شاه» از همان روز عید، در قم متداول شد.

به هر تقدیر درگیرى تا ساعت یازده شب ادامه یافت و بیشتر هم در اطراف مدرسه حجتیه بود که منجر به زخمى شدن دست کم پانزده نفر شد که به بیمارستان منتقل شدند. تشخیص ما این بود که ماندن زخمى‌هاى این حادثه در بیمارستان‌ها صلاح نیست و بطور حتم به دستگیرى آنان توسط ساواک منجر خواهد شد. لذا شبانه، آنان را خارج کرده و به منزل آقاى «مخصوص» منتقل کردیم. در این ماجرا روى هم رفته پانزده نفر شهید و زخمى شدند که دو نفر از شهدا طلبه و فرزند روحانى بودند که یکى از آنان همدانى و منزلشان در نیروگاه بود و ما براى دلدارى دادن و تسلیت به پدر و مادرش به منزل او رفتیم. به این ترتیب نوزده دى ماه به پایان رسید.

*** روز بیستم چه گذشت؟ ***

صبح روز بعد، ساعت نه مجدداً من در منزل آقاى نورى بودم. وجهش هم این بود که در منزل خودمان تلفن نداشتیم و رفته بودم تا اگر دوستان تلفن زدند، آنجا باشم. اتفاقاً برخى تماس گرفتند و پرسیدند: چه باید کرد؟ و من در پاسخ مى‌گفتم: دیگر چاره‌اى نیست و باید مراجع حرکت کنند. لذا بروید منزل آقاى گلپایگانى. گویا این توصیه عملى شده بود و مردم به منزل آقاى گلپایگانى رفته و به تظاهرات و شعاردهى پرداخته بودند. در این حال از اطراف منزل ایشان به آقاى طاهرى خرم‌آبادى زنگ زده بودند که آقا از این ماجرا ناراحتند؛ دستور دهید مردم کار را متوقف کنند. آقاى طاهرى هم به من تلفن کردند و گفتند قضیه این‌طورى است. گفتم: اگر ایشان نیایند و در جمع تظاهرکنندگان صحبت نکنند، براى خودشان بد تمام مى‌شود.

آخرالامر ظاهراً خود آقاى گلپایگانى یا یکى از منتسبین ایشان آمده بودند و در جمع تظاهرکنندگان چند کلمه صحبت کرده بودند و بعد از آن هم تظاهرات به خشونت کشید البته نه به اندازه شب قبلش؛ ولى ساواکى‌ها و پلیس حمله کرده بودند و با پرتاب گاز اشک‌آور، طلبه‌ها را فرارى داده بود. من دیگر در این ماجرا حضور نداشتم، چون آقاى طاهرى در تلفن به من گفته بود که با توجه به شرایطى که موجود است، بهتر آن است که ما جلسه خودمان را داشته باشیم و زیاد روى مراجع، فشار نیاوریم.

*** دستگیری و تبعید روحانیون و علما ***

 قرار شد اطلاعیه‌اى از طرف مدرسین داده شود. و فرداى آن روز ساعت یازده صبح در منزل آقاى طاهرى تشکیل جلسه دهیم و من همان اعضا و افراد جلسه قبل را خبر کنم. مجدداً شروع کردم به تلفن کردن و به آقایان اطلاع دادن. بجز آقاى وحید خراسانى که حضور نداشت، مابقى آقایان به اضافه آقایان امینى و جوادى آملى و تعداد دیگرى از دوستان حضور به هم رساندند.

در آن جلسه، اطلاعیه‌اى تنظیم شد و قرار بر این شد که من به نزد آقایان ببرم تا امضا کنند. من هم کارم را شروع کردم. یادم مى‌آید ساعت یک بعدازظهر بود و هنگام پخش اذان. من به منزل آقاى مکارم رفتم. در باز بود و دو نفر غریبه داخل منزل بودند. آقاى مکارم که متوجه شد من براى امضا گرفتن آمده‌ام، اشاره‌اى به من کرد و من دریافتم که آن دو نفر براى بردن ایشان به تبعیدگاه آمده‌اند. چون در فرماندارى قم که در آن ایام سرپرستش محمود هاشمى رفسنجانی‌ ـ برادر آقاى رفسنجانى – بود، جلسه‌اى با عنوان شوراى امنیت شهر، متشکل از رؤساى ساواک، دادگسترى و شهربانى، تشکیل یافته و قرار شده بود ۲۵ یا ۲۷ نفر از قم تبعید شوند؛ از جمله آقایان پسندیده، مشکینى، فاضل، نورى، مکارم، ربانى املشى، یزدى و خلخالى. حتى دنبال ما آمدند که ما مخفى شدیم و به چنگ آن‌ها نیفتادیم. به هر تقدیر موفق به امضا گرفتن از آقاى مکارم نشدیم؛ ولى چون مى‌دانستیم که ایشان رضایت دارد، از طرف او امضا کردیم.»

منبع: مرکز اسناد انقلاب اسلامی

انتهای پیام/